23 آذر ,1396
گزارش اولین جلسه پرسش و پاسخ دولت تدبیر و امید در محل مسجد کوی سجاد(ع)
در این جلسه که با حضور امام‌جمعه، مهندس امیری، نماینده‌های دولت و مسئولین ادارات آموزش‌وپرورش، منطقه انتظامی، شورای اسلامی شهر نی‌ریز، شهردار، بهزیستی، مخابرات، بانک ملی، اداره معدن و تجارت، تبلیغات اسلامی، فرمانده سپاه ناحیه نی‌ریز، اداره برق، کمیته امداد حضرت امام(ره) اداره آبفا شهری برگزار شد.
امیری فرماندار نی‌ریز ضمن گرامیداشت میلاد حضرت رسول اکرم(ص) و امام جعفر صادق(ع) و هفته وحدت بر اتحاد در همدلی مردم و مسئولین در جهت تحقق اهداف عالیه نظام و فرمایشات مقام معظم رهبری در پیشرفت و عمران و آبادانی شهر تأکید کرد.
در این جلسه به سؤالات مختلفی در خصوص افزایش قیمت نان و تخلفات نانوایی‌های سطح شهر، ساخت‌وساز غیرقانونی در محدوده آسیاب آبازردشت، نبود مدرسه در خیابان نواب صفوی، کندوکاوی‌ها و آسفالت معابر شهر نی‌ریز، حق آبه دریاچه بختگان، احداث بیمارستان، طرح فاضلاب شهری، بالا بودن هزینه‌های آب و برق کارخانه‌های سنگ‌بری مطرح شد.
فرماندار نی‌ریز همچنین در این جلسه از اختصاص 6 میلیارد و یک‌صد میلیون تومان از محل ماده 180 بودجه کشور و با نظر نمایندگان مردم در مجلس به شهر نی‌ریز جهت امورات عمرانی در نظر گرفته‌شده خبر داد و افزود: بخش احیاء طرح بزرگ فولاد کشور با تعهد 40 میلیاردی سرمایه گزار جدید امسال به بهره‌برداری خواهد رسید.
وی همچنین گریزی هم به احداث سیمان خاکستری زد و افزود: این طرح نیز با مدیریت خوب هیئت‌مدیره شرکت تاکنون دستگاه‌ها و ماشین‌آلات فاز اول خریداری‌شده و تا 2 سال آینده به بهره‌برداری خواهد رسید.
اما مهم‌ترین و چالشی‌ترین قسمت جلسه پاسخ امام‌جمعه محترم به سؤالی در خصوص وحدت بود که مجموعه اتفاقاتی که در حین سخنرانی ایشان رخ داد چند روزی است جو جامعه را ملتهب نموده، با توجه به اخبار ضد نقیض و شایعات کذبی که برخی مغرضان در سطح جامعه مبنی بر توهین به امام‌جمعه محترم توسط یکی از حضار در جلسه منتشرشده متن کامل سخنان ایشان به همراه شرح اتفاقات در حین سخنرانی به اطلاع شما عزیزان می‌رسد:
بسم‌ا... الرحمن الرحیم. من از همه‌ شما عزیزان تشکر می‌کنم. از مسئولین عزیز؛ از تمام شما مردم صبور. توی یک مجلس تمام مشکلات حل نمیشه سؤالات هم زیاد هست، مشکلات هم هست. این‌ها ان‌شاءا... جلسه بعد که گرفته می شه در مکان‌های مختلف مسئولین می‌بینند که شما نظارت دارید و می‌بینند کارهای شمارا. لذا آن‌ها خودشان را آماده می‌کنند برای انجام‌وظیفه و پاسخگویی به شما. همه هم آزادید در کمال آزادی سؤال کنید؛ آقایون هم جواب می‌دهند، ما هم در خدمتتان هستیم؛ و اما مسئله‌ای که شما عزیزان مطرح می‌کنید من یک جمله عرض کنم ما وارث اختلافات گذشته هستیم ما خودمان موجب اختلاف نبودیم از گذشته از سال 42. میدانید ما حدود 300 سال خانواده ما در نی‌ریز بودند قبورشان هم هست. از 200-300 سال قبل قبرشان موجود هست، هر چیزی که خراب‌شده، شده. یک‌ چندتاشون مانده. ما حدود 300 سال از زمان فتنه افغان بله افغان گرفتند اصفهان را و این‌ها را. سادات ما آواره شدند از مرکز خودشان. بعضی جهرم رفتند بعضی خفر رفتند بعضی سروستان بعضی استهبان بعضی هم نی‌ریز. ما حدود 300 سال هست که در این شهر هستیم. آقایان هم حدود 70 سال است. 70 سال و خورده‌ای هست که تشریف آوردند مهمان این شهر شدند و مهمان ما شدند. در سال 32 یک جلسه‌ای در نی‌ریز تشکیل شد شما جوان‌ها اصلاً یادتون نیست آقایانی که الآن مسن هستند این جریان را می‌دانند. سر یک جلسه‌ ختمی بود برخوردی بین مرحوم آقا سید محمد پیش-نماز و سید هدایت‌ا... و آقای فال اسیری پیش آمد. آن‌هم براثر نادانی بعضی از مریدهای نفهم که جنون دارند و تربیت ندارند حرف خودشون را بلد نیستند و دخالت در امور روحانیت می‌کنند؛ به دادگاه رسید، به دادگستری رسید. شهر متشنج شد در آن زمان آقای شرف زاده رئیس شهربانی بود اولین رئیس شهربانی آقای ذالنوری بود بعدش هم آقای شرف زاده بود. شهربانی اون موقع هم کنار همین مسجد زهرای آقای سرپوش، در آن کوچه‌ خانه‌ وکیل محمد که آن‌وقت برای آقایان موسوی بود. ته آن کوچه شهربانی بود اون موقع؛ که بالاخره برخوردها و صحبت‌های این‌ها شد ادامه داشت تا زمانی که مرحوم پدر ما فوت شد سال 50. 43 سال قبل. پدر که فوت شد یک جلسه‌ای گرفته شد منزل آقای حاج حسین داوری که یکی دو سال است که فوت‌شده. اعضای آن جلسه همه مردند، مرحوم آقای فال اسیری، مرحوم آسیدفخرالدین فوت‌شده، اخوی ما فوت‌شده، حاج حسین داوری فوت‌شده. فقط از آن جلسه دوتا زندهایم یکی من هستم و یکی هم آقای حبیب مباشری که در دستگاه آیت‌ا... کنی هست در مدرسه‌ امام صادق کنی. بله ایشان آنجا هست و زنده هست. ایشان هم باعث جلسه شد که بلکه بین آقایون اصلاحی صورت بگیرد که بحثی در شهر نباشد. مرحوم آقای فال اسیری رو کرد به ما دو برادر، آن دو تا آقایون هم حاضر بودند. گفت بحث بین ما و پدر شمارا بگذارید روز قیامت. شاید آقای فال اسیری کوچک از این بحث هیچ اطلاعی ندارند 43 سال قبل بوده. گفت بحث ما و ایشان را بگذارید برای قیامت. حالا ایشان فوت‌شده الآن نیست که جوابگو باشد حرف بزند. می‌خواهی تو از پدرت دفاع کنی منم باید از خودم دفاع کنم. پس بگذارید بحث ما دو تا سید را برای قیامت. اگر بحثی هست بینمان یا هر چه که بینمان گذشته بگذارید روز قیامت، روز جزا و محکمه‌ عدل الهی میانه‌ ما دو تا سید را حل کند. گفتیم آقا اگر مسئله این است، ما که با شما بحثی نداریم شما که با ما بحثی ندارید و آن دو تا بزرگوار گفتند روز قیامت. تمام شد رفت. ما باهم هیچ گفت‌وگویی نداریم. 43 سال از این واقعه می‌گذرد خوب. قبل از انقلاب که ما باهم بودیم وقتی‌که مسئله‌ تبعید پیش آمد همه دسته‌جمعی تبعید شدیم باهم بودیم. هم ایشان هم آقازادشون و هم من و هم اخوی همراه هم تبعید شدیم و اگر یادتان باشد آن شبی که من را خواستند تبعید کنند آقای فال اسیری شیراز بودند آقازادشون هم در بین راه بود اخوی ما هم قم بود. من بودم. اوایل فروردین بود جلسه ما هم در مسجد جامع مهدی بودیم آنجا جلسه بود اتفاقاً ولادت پیغمبر اسلام هم بود 2-3 روز دیگر آن‌هم می‌رسد. من آمدم در همان مسجد جلسه هم گرفتیم همین‌که ما رفتیم منزل، آمدن گفتند که آقا بیا ژاندارمری کارت دارند؛ ما را بردند ژاندارمری ما رفتیم آنجا، اخوی که قم بودند، آقا هم که شیراز بودند، ما هم که ژاندارمری. ایشون از سفر آمد نماز را خواندند بعد هم ما را تبعید کردند. به امید خدا از این شهر خارج شدیم. خوب، بعد اخوی را در قم دستگیر کردند ایشان را هم از شیراز خواستند. اخوی هم اومد منم رسیدم فردوس. آقای فال اسیری را هم فرستادند شوشتر اگر یادشون باشد آقایون. اون شب‌ها منبر می‌رفتیم تمام شهر را در عرض 2-3 ساعت تعطیل کردیم بعد همه‌ شهر را که خبر دادند ما دو قسمت شهر را تقسیم کرده بودیم. یک بخش را آسیدعلی منبر می‌رفتند یک بخش هم من می‌رفتم. دو تا می‌آمدیم وسط 6 تا منبر ایشون می‌رفت 6 تا من. همین‌طور ازآنجا شروع کردیم از محله‌ سادات، تعطیل کردیم اومدیم ایشان هم از محله‌ کوی سجاد. تعطیل کردند و اومدیم سر فلکه. مسجد جامع مهدی پرشده بود تمام این خیابان‌ها پر از جمعیت شد آقا هم تو منزل بودند او را هم بیرون آوردیم و صحبت کردیم و آن جریان‌هایی که پیش آمد همه باهم رفتیم و همه باهم برگشتیم. این مسئله‌ اصلی، بعد هم با آقای فال اسیری موقعی که آمد، امام‌جمعه شدیم، بحث شد. ایشان نامه دادند نامشون هم موجود است که امام نوشتند و آقای کشفی هم نماینده‌ مجلس بود. خط ایشان هست، نوشته که آقایان می‌توانند شرکت کنند و بحث و گفت‌وگو هم نکنند. خودشان هم گاهی شرکت می‌کردند. در نماز جمعه ما، هم نماز عصر را خدمت ایشان بودیم؛ اقتدا می‌کردیم باهم. تا وقتی‌که ایشان فوت شد(رحمت‌ا...) تازه از مکه آمده بودیم جلسه هم گرفتیم. اصلاً دیگر ننشستیم که فوت ایشان واقع شد. همان‌طور که ما وارد شدیم جنازه‌ ایشان هم‌روی زمین بود و آقازادشان‌هم دیرتر از ما رسید. آقای فال اسیری هم که می‌خواست از مجلس بیاید ما زودتر ایشان آنجا بودیم. بالاخره از مدرسه‌ علمیه هم ایشان تشییع شد باکمال احترام و جلسات هم گرفتیم. گذشت؛ آقازاده‌ ایشان هم بعد از مجلس شورا که تمام شد تشریف آوردند محل نماز جمعه کنار دست من نشستند و گفتند که آقای فقیه، من به‌قصد قربت آمدم نماز بخوانم. گفتم خوب؛ حالا برنامه‌تان چیست؟ گفت: من دیگر این قصد که اینجا باشم را ندارم. من قصد اقامت ندارم ولی به‌قصد قربت آمدم در نماز جمعه شرکت کنم. ما نماز جمعه را خواندیم، بلند شدیم و رو کردیم به مردم. گفتیم آقایان، آقای فال اسیری به‌قصد قربت نماز جمعه آمدند ما هم به‌قصد قربت اعلام می‌کنیم همان‌طوری که مرحوم پدرشان اینجا زحمت کشیدند، مدرسه داشتند، مسجد داشتند؛ ایشان هم باید قصد اقامه کنند و الآن هم باید قصد اقامه نماز عصر را کنند و نماز عصر را اقامه کنند. من هم به ایشان اقامه می‌کنم. ان‌شاءا... به کار خودشان ادامه بدهند، مشغول کار مدرسه‌شان بشوند. همان کاری که قبلاً می‌کردند حالا هم بکنند ما هم در کنارشان هستیم، خدمتشان می‌کنیم. ایشان مزاحم ما نیستند، ما هم مزاحم ایشان نیستیم. همان‌طور که قبلاً آقاشان اینجا بودند و زحمت کشیدند و کارشان را انجام دادند، ایشان هم تا وقتی‌که زنده بودند(خدا رحمتشان کند) هم نماز می‌آمدند. ایشان مشغول حوزه‌شان بودند ما هم مشغول حوزه‌مان بودیم در خدمت همدیگر. گاهی وقت‌ها هر دو در همین کوی سجاد هر دو باهم نماز می‌خواندیم و هفته‌ای هم که عید غدیر بود در مسجدها باهم می‌گشتیم، باهم اقتدا می‌کردیم؛ تا اینکه گذشت و ایشان به رحمت خدا رفت و ما اعلام کردیم برای عزای ایشان شهر را تعطیل کردیم. همه را من دعوت کردم که در جلسه‌ ایشان شرکت کنند. آقای دستغیب آمد، آقای حائری را من دعوت کردم، آقای حدائق آمد که جنازه‌ ایشان هم تشییع شد باکمال احترام به خاک سپرده شد. آقازاده شان‌هم جانشین پدرشان بودند و ایشان هم بچه‌اش هست. مسجدشان، محرابشان هر کاری که برنامه‌ ایشان بوده باید انجام می‌دادند؛ ولی خوب متأسفانه این وسط بعضی‌ها شیطنت کردند، بازی درآوردند و فکر جدایی افتادند که آقا ما باید فلان کنیم، این کار را کنیم. اگر ما دوتا روحانی باهم بحثی داریم نباید این‌طوری حرف بزنیم؛ در خانه بنشینیم باهم صحبت کنیم که ما باهم بحث داریم؛ آقا شما نظرتان چی هست. بحث را به مردم کشاندن، به روزنامه کشاندن؛ این وضع درستی نیست که ما باهم شاخ‌وشانه بکشیم. اولاً ما نه پدرکشتگی باهم داریم نه ملک مشترکی داریم. آقای فال اسیری از تاریخی که آمدند اینجا خودشان هستند؛ ما نه سر ملکی دعوا داریم، نه سر زمینی دعوا داریم، یا ایشان طلبی از من داشته باشد و من هم بدهی از ایشان داشته باشم. ما جدا بودیم از اول ایشان هم جدا بوده از اول. در انقلاب هم همه‌تان شاهد بودید که هر دو سید باهم می‌آمدیم؛ ما از مسجد جامع صغیر(مسجد امام) می‌آمدیم، آقایان از مسجد جامع مهدی می‌آمدند؛ سر فلکه باهم می‌شدیم. این‌که بگن نه! آقا تنها کار می‌کرده رهبری دست آقا بوده. نخیر هر دومان باهم پیوند می‌کردیم از سال 42 از زمانی که حضرت امام بوده ما شاگرد امام بودیم قم بودیم؛ می‌آمدیم اینجا تبلیغ می‌کردیم. پرونده هامان هم هست فقط ما دو تا سید بودیم در مقابل شاه پرونده‌هایش هم در ساواک موجود هست سید علی فقیه و سید محمد فقیه این دو تا اخلال‌گر بودند لا هم تبعید بودیم تا وقتی‌که سال 46 من بازداشت شدم. کریم‌خانی آنجا من را بازداشت کردند. موقعی که مکه رفتم دستبند دستم زدند. رفتم آنجا مکه هم رفتم و برگشتم. تنها من بودم که دستبند دستم زدند کسی در شهر نبود و روز عاشورا هم خودتان شاهدید ما منبر می‌رفتیم مقابل شاه. هم بودیم همین عوامل اسرائیل و موساد باعث تبعید ما شدند بود که باعث تبعید ما شد. پای منبر ما بودند هر چه داد زدند آقا شما باید تبعید شوید گفتیم ما با شاه کاری نداریم تعریف شاه را هم نمی‌کنیم. اگر پا روی خرخره من هم بگذارند من از امام خمینی دست‌بردار نیستم و تا آخر هم هستم هر چه بخواد پیش بیاد هم بیاد یادتان هست حتی در کاروانسرای یکی از این نوحه‌خوان‌ها اگر یادتان باشد گفت: برای پدر تاجدار چه‌کار کنید که همه‌ شماها صلوات فرستادید و خاموشش کردید که کسی جرئت نکند روز عاشورا حرفی بزند. این کار ما بوده از اول که اعلامیه امام را تعقیب کردیم؛ از قم هم آمدیم از نی‌ریز هم الهام نمی‌گرفتیم. نخیر ما از قم الهام می‌گرفتیم از زمان آقای بروجردی. تا به امروز الآن هم هر چه از طرف رهبری بیاید ما رو سر می‌گذاریم و اجرا می‌کنیم؛ حتی نماز باران را که دستور دادند. رفتیم و جلسه گرفتیم و نماز باران خواندیم؛ امیدواریم ان‌شاءا... به برکت ائمه‌ اطهار کار انجام شود. حالا اگر مسئله‌ای باشد آقایون نوشتند که آقا حالا نمیشه ممکن است چرا؟ مگر محال است مگر ما پدرکشتگی داریم، باهم دعوایی داریم؟ اگر با پدرشان بحث ما بود آقاشان فرمود قیامت؛ ایشان هم در جلسه‌ ما نبود. اگر مسئله دنیاست که ایشان تأمین هست، ما هم تأمین هستیم. کم‌وزیاد نداریم در کارمان، تابه‌حال هم در کار هم دخالت نکردیم والا اگر بخواهم مسئله بگویم از ایشان مسن‌ترم تمام جریانات نی‌ریز از همان اول بودم آنچه در منزل ما گذشته آنچه در منزل ایشان گذشته من از همه‌ این‌ها آگاه‌ترم و همه را می‌دانم؛ ولی بنا ندارم که از ریشه مسئله را بیاورم بالا و یکی دو تا دهه‌ گذشته... مثل من که دیگه دم مرگ هستم...
امروز امیدی که بروم نماز باران هم بخوانم ندارم. من شب‌ها که می‌آیم هر ساعت انتظار مرگ را دارم که کی برسد و من خودم را آماده کنم برای رفتن. من که بحث و دعوایی باکسی ندارم آخر عمرم هست و باید استغفارکنم، توبه کنم؛ ولی در این مدتی که 50 سالی که من در این شهر خدمتگزار بودم آقایان شاهدند که منبر کل شهر را من می‌رفتم نه آقا؛ منبری بوده نه آقازادشون کلی از زمانی که من آمدم، از استهبان دیگه نیامدند، دعوت کردیم از یزد می‌آمدند، از استهبان می‌آمدند، هر ختمی داشتند باید آقایان فخری، آقای معینی، آقای کی-کی. بله تشریف بیاورند اداره کنند. از سالی که من آمدم با اخوی منبری خودتان داشتید مستقل شدید احتیاجی به خارج هم نداشتیم تا الآن هم که پیرم، پنج‌شنبه، سه‌شنبه منبر داشتم. با همین کسالتم منبر هم می‌روم، جلسات را هم اداره می‌کنم. تا وقتی‌که نفسی دارم تبلیغ می‌کنم باکسی هم بحثی ندارم. مدرسه‌ای را هم که شما می‌بینید خدا رحمت کند آقای فال اسیری پیر شده بود، آقای جنگجو و چند تا طلبه‌ کوچک در آن مدرسه بودند؛ آقای گلبو هم نبود. خوب، باهم همکاری کردند. مدرسه شده بود مرغ دونی دیگه. آقا دیگه قدرت درس دادن هم نداشت آقاشان‌هم رفته بود مکه. مسجد ولو بود باهم شدند و مرحوم آقای ابطحی کمک کردند مدرسه را آباد کردند. بعد هم‌زمان آقای هاشمی رفسنجانی 15-16 میلیون پول دادنشان. 4 میلیونش را هم دادند که مدرسه را درست کنند؛ 4 میلیونش را هم به ما دادند که ما هم درست کنیم. این انجام شد ما باهم بودیم تابه‌حال. حالا آقایانی هستند که نمی‌گذارند. آقای فال اسیری طلبی دارد، حسابی دارد، کتابی دارد من حاضرم دادگستری، فرمانداری همه‌ شما جمع باشید که آقا این‌قدر طلبکاریم، مال ما را خوردید، ملک ما را بردید؛ من رو سرم می‌گذارم. اگر هم طلب و حسابی ندارید ایشان مدعی من شدند چه‌کار.
من در مصلا نماز می‌خوانم؛ من یک سیدم نماز می‌خوانم، میگویند مصلا درسته شما هم ادعا دارید. هر که مدعی هست دلیلش را بیاورد بگوید مال کسی را خوردید. اگر دلیل ندارید آقا شما خلاف کردید. بدون جهت حرف نزنید من راضی نیستم نباید ایشون برود بالای منبر و برود آبازردشت و بگوید آقای فقیه نماینده‌ ولی‌فقیه نیست.
 در همین حین حاج امیر زردشت که روی صندلی کنار امام‌جمعه در محراب نشسته بود خطاب به امام‌جمعه گفتند: آقای سید مهدی هم‌چین حرفی نزده به خدا! امام‌جمعه روی دست حاج امیر زده و گفتند: حرف نزن! حرف نزن! حرف نزن! و به صحبت‌های خود ادامه داد که بازهم حاج امیر زردشت حرف خود را تکرار کرد و این بار نیز امام‌جمعه همین عمل را تکرار کردند و ادامه دادند.
 الآن هیچ‌کدام از مسئولین اینجا نیستند؛ آقای نمازی کاشان هست، همدرس ما بوده الآن هم آیت‌ا... کاشان است. کاشان مرکز استان نیست ولی آقای نمازی نماینده‌ ولی‌فقیه هست. بیشتر مردم هم می‌گویند اون مرکز استان که می‌گویند طرح سیاسی دارد آقای ایمانی مرکز استان هست حضور ایشون هم من گفتم؛ آقای ابوفاضل بودند خودشون(حاج‌آقا فال اسیری) هم بودند آقای سقاچی هم بودند گفتم: آقا روزنامه‌شان را من بردم، بیمارستان گفتند این آقا به آقای ایمانیه توهین کرده شما که ایشون(دکتر ایمانیه) را مشناسید پدرش نماینده‌ امام بوده، پدر پدرشون نماینده‌ آیت‌ا... خویی بوده این هم روزنامه‌شان؛ ایشان توهین کرده به این‌ها. شما چه میگویید؟ تو رفتی کله منبر نماز در آبادزردشت گفتی که آقای فقیه نماینده‌ ولی‌فقیه نیست، فقط امام‌جمعه هست. شما که آقای ایمانی هستید شما بهش بگو.
در اینجا آقای محمد رنجبر گفتند آقای ایمانیه به این شهر ظلم کرده شک نکنید آقا، ظلم کرده آقای فقیه مادر من را در همین بیمارستان کشتند با پای خودش اومد بیمارستان برادر شما در همین بیمارستان فوت کرد آیا اینجا بیمارستان هست؟
آقای فقیه در پاسخ ایشان فرمودند: حالا گوش بگیر در روزنامه‌شان نوشتند گفتند که نماینده ولی‌فقیه نیست درسته؟
آقای رنجبر نیز در پاسخ گفتند: آقا شما کاغذش را بدهید من پخش می‌کنم.
آقای فقیه گفتند کاغذش در روزنامه قبل هست. من همین مطلب را به حضور آقای ایمانی گفتم. گفتم که ایشان حرف شمارا قبول دارد شما که نماینده ولی‌فقیه در استان هستید شما به او بگویید لذا ما با ایشان نه بحثی داریم نه گفتگویی.
در اینجا یکی از حضار (سلمان امین پور) با بلند کردن دست اجازه خواست تا سؤالی را مطرح نماید و این امر با موافقت امام‌جمعه محترم مواجه شد، وی بابیان اینکه حضرت آقا ببخشید اجازه بدهید من سؤال دارم ادامه داد حاج‌آقا الآن اختلاف حضرت‌عالی با آقایان دارد ضربه میزند به این شهر. این وسط مردم دارند ضربه می‌خورند. سر قضیه‌ بیمارستان هم چیزی نیست که مردم فراموش کرده باشند. جریانی که شما دارید میگویید برای 100 سال پیش 70 سال پیش است، آن به ما ربطی ندارد. من الآن را دارم میگویم سر قضیه‌ بیمارستان که شما اختلاف کردید مردم هستند که ضربه می‌خورند، بیمارستان الآن باید اسکلتش ساخته شده باشد. من نوعی، امروز وقتی مشکلی برایم پیش می‌آید باید 500 هزار تومان خرج کنم بروم شیراز. الآن اختلاف روحانیت دارد به این شهر ضربه میزند.
امام‌جمعه محترم در این لحظه بین سخنان آقای امین پور فرمودند: ما اختلافی نداریم.
 در این زمان یکی از حضار به نام ... که دلیل عصبانیتش از طرح سؤال منطقی آقای امین پور برای حضار مشخص نبود با فریاد گفت؟ خفه شو سلمان امین پور؛ که بعضی از حضار به او تذکر دادند که توهین نکند؛ اما ایشان به‌طرف جلو مسجد دوید و دوباره فریاد زد تو سلمان امین پور ... هستی که شهر را به هم می‌ریزی! تو ... هستی و به دادوبیدادهای خود ادامه داد تا اینکه مردم راه او را برای رسیدن به آقای امین پور سد کردند و با اعتراض مردم و حضار در جلسه، جلسه متشنج شد و ضمن مداخله‌ نیروی انتظامی و مسئولینی که در جلسه حضور داشتند، تلاش آنان برای ساکت کردن مجلس و مردم مؤثر واقع نگردید. به‌ناچار امام‌جمعه را به‌طرف خارج از مجلس هدایت کردند؛ و بعضی هم داد می‌زدند که کسی حق جسارت ندارد.
جلسه در همین‌جا به‌طور ناقص به اتمام رسید به‌طوری‌که امام‌جمعه محترم فرصت ادامه سخنان خود را نیافتند.
شرح کامل جلسه تقدیم به مخاطبین محترم گردید تا سخنانی که به‌صورت شایعه و کذب در بین مردم مطرح می‌گردد نتواند جو عمومی را مسموم نموده و بدخواهان و اختلاف افکنان ماهی خود را از این آب گل‌آلود بگیرند.